هی زندگی سلام
زندگيم شده پر از روزمرگي هايي كه دوستشان دارم. مادربزرگم به طعنه گفت يعني تو گزارش‌ها گوش نميدي؟ يعني نديدي موصل از دست داعش آزاد شد؟ گفتم خبرها خودشان از شبكه هاي مجازي و اينور و اونور، مي آيند خودشان به من تنه مي زنند و مي روند. آگهي هاي ترحيم به ترتيب روي تابلو اعلانات سنجاق مي شوند و يكي از وظاي...
کرگدن تک شاخ 90
سال 90 انگار شاخ داشت. مثل سال 88 كه براي آزادي خواهان دو تا شاخ داشت. اما 90 فقط براي من شاخ داشت . كرگدن تك شاخي بود كه كصافط ترين تصميم عمرم را به ثمر نشاند. تصميمي كه چقدر خوشحالم كرد و با دست خودم گرفتم و با پاي خودم رفتم. و مثلا با شوق جواني در حالي كه 35 ساله بودم و يك بچه كلاس اولي داشتم سعي...
كرگدن تك شاخ 90
سال 90 انگار شاخ داشت. مثل سال 88 كه براي آزادي خواهان دو تا شاخ داشت. اما 90 فقط براي من شاخ داشت . كرگدن تك شاخي بود كه كصافط ترين تصميم عمرم را به ثمر نشاند. تصميمي كه چقدر خوشحالم كرد و با دست خودم گرفتم و با پاي خودم رفتم. و مثلا با شوق جواني در حالي كه 35 ساله بودم و يك بچه كلاس اولي داشتم سعي...
هي زندگي سلام ...
زندگيم شده پر از روزمرگي هايي كه دوستشان دارم. مادربزرگم به طعنه گفت يعني تو اخبار گوش نميدي؟ يعني نديدي موصل از دست داعش آزاد شد؟ گفتم خبرها خودشان از شبكه هاي مجازي و اينور و اونور، مي آيند خودشان به من تنه مي زنند و مي روند. آگهي هاي ترحيم به ترتيب روي تابلو اعلانات سنجاق مي شوند و يكي از وظايفما
بوي كاغذ كاهي روزنامه
روزنامه تقريبا ديگر به خانه مان نمي آيد. يكروز كه براي شيشه پاك كردن فقط كاغذ كاهي روزنامه جوابم را ميداد به مادرم گفتم برايم روزنامه بياورد. از خانه اي كه بابا هرشب با يك كيف سنگين پر از روزنامه و مجله مي آمد. تفريح بعد از شاممان اين بود كه روزنامه ها را كف هال پهن ميكرديم. توي كاغذهاي كاهي همه چيز
دل صاب مرده اي كه تازه شدنِ ابدي مي خواهد
يك تصويرهايي جلوي چشمم رژه ميروند. تصويرهايي از جنس خاطره كه بو و مزه هم دارند حتي...همه حس هاي دم عيد كه داشته ام و حالا ندارمشان. كمردردهاي بعد از خانه تكاني. پرده هاي شفاف و كف زمين تميييز، قفسه هاي مرتب و لوسترهاي پاك. همه چيز پاك آغشته با بوي وايتكس و درد شيريني در كمرم. باد كه درختان را بيدار
راننده جاده شمال
4 تا زن بوديم در يك سفر 4 روزه. سفرهاي زنونه كوتاه يكي از موهبت هاي زندگي است. رفتني را با اتوبوس رفته بوديم. اتوبوس خوبيش اين بود كه كسي به كسي كار نداشت. به خصوص كه شش صبح باشد و خوابي نيمه تمام. اصلا غير از خودت و همراهانت هيچكس را نمي ديدي. هركس در صندلي اش فرو رفته بود و احيانا چرت مي زد. شايد
من در اين هزار توي تغيير گم شده ام
به بهانه يك ميهماني ميروم سراغ جعبه طلا مَلا ها ... در هر قوطي را كه باز مي كنم يك چيزهايي مي بينم كه هركدام مرا به روزهايي دور مي برند. من دختري بودم كه عادت داشتم هميشه يك آويز گردنبند در گردنم باشد. و عاشق نگاه كردن سيني انگشترهاي ظريف در طلافروشي و حالا يك گوشواره ظريف را در گوشهايم تاب نمي آورم...
تراژدي پلاسكو ول نميكنه كه نميكنه...
هفته قبل از فاجعه پلاسكو رفته بوديم يك رستوران حوالي خيابان سعدي. تو گفتي ديزي بخوريم. شلوغ بود توي صف رستوران سرم را بالا بردم آسمان را نگاه كنم. شيرواني هاي زنگ زده از مركز شهر تهران مرا مي برد به صد سال قبل. روز جمعه پرنده در آسمان خاكستري پر نمي زد و دل آسمان گرفته بود. خيابان منوچهري ...لاله زا...
افاضات پاي پله نردبان آرزوها
يكي از خصوصيات گذر از جواني به ميانسالي اين است كه ديگر آرزوي بالا بلندي نداري. اين وسط زياد بلندپروازي كردن جلف مي نمايد. كمي آهسته تر ... اما يك تُخسي بي رمقي هم گاهي سربرميدارد كه بزند شيشه محافظه كاري را بشكند يعني مي شود بيايم اينجا بنويسم: حالم دگرگون مي شود..................تو ماه روياي مني
توي خواب همه چيز خوب بود
زير لحاف گرم قرمز براي خودم غاري گرم درست كرده ام. كودك مي شوم و همين غار را خانه خودم مي پندارم . در اين شب سرد نوك انگشتم كه از لحاف بيرون ميزند يخ مي كنم. شهامت اين را ندارم كه از غارم بيرون بيايم. شب دراز است. همه فكرها رژه ميروند. به بدترين تصميمات گذشته فكر مي كنم. شايد انقدرها هم بد نبوده اند...
جهت ثبت در تاريخ
آنموقع كه پدر و مادرها ، خواهر و برادرها را براي دلواكُنك هم مي آفرينند (تداخل دست بشر با وجود كائنات) لابد خيال مي كنند چه روزهاي رنگي رنگي ميان قهقهه هاي بازي و مهرباني انتظارشان را مي كشد و اينطور هم هست به خصوص اگر جانداري مثل من پديد آيد كه انقدر احساسش به خواهر برادرش قلمبه است تا جاييكه بچه ي...
اي چارده ساله قره العين ---تو را دوست ميدارم
خانه ام رنگ و بوي ديگري گرفته است. چرا هيچكس به من نگفته بود كه بچه ها انقدر زود بزرگ مي شوند و قسمت من كه عاشق خانه هاي شلوغ بودم همين يكدانه بود. همين يكدانه اي كه آرامش عجيبي دارد. از كجا آورده نميدانم. تمام سوالهايم را با يك "خوب بود...بد نبود" جواب ميدهد و مرا دست به سر مي كند. هنوز هيچي نشده ب...
حافظ خلوت نشين....دوش به ميخانه شد
درس تمبك را كه گرفتم مست بودم. توي فرم ثبت نام نوشته بودم هيچ آشنايي با موسيقي ندارم. فقط تاپ و توپي ياد داد و گفت برو روزي يكساعت تمرين كن. ولو روي فرمان. روي فرمانش را خودم بلد بودم. بشكن دست چپ ضعيف است. كلا سمت چپ بدنم ضعيف است. تمبك را كه بهم داد، انگار صندوق طلايي خريده باشم از بس اين تمبك شير...
اگر وقت و موضوع براي بلند خنديدن نداريد
تئاتر كمدي "زندگي شيشه اي " كاري از "بهزاد محمدي" همان كه در تئاتر گلريز يوسف آباد "قهوه خانه زري خانم" را اجرا مي كرد، در "اريكه ايرانيان" در حال اجراست. من و مرد جوان همان عرفان نامي كه تازگيها رفيقم شده با هم رفتيم.دوتايي .. مادر پسري...يك ساندويچ كثيف هم خورديم كه به اين نتيجه رسيديم زمانِ "ساند...
اصفهان نصف جهان نبود...وقتي زاينده رود خشك بود
بالاخره براي رضايت من براي بازگشت به خاطرات دو سالي كه در كودكي در اصفهان گذرانده بودم رضايت دادي تا راه دراز بيابانيِ يزد را كوتاه كني و يك شب در اصفهان بخوابيم. چراغ قرمز هاي كوتاه نيمه شبي حوصله ات را سر برده بود و فكر كنم دوربين هاي اصفهاني زرنگ، دو سه تا عكسي ازت گرفتند. شب گرم بود و تبدار و دي...
و من در آینه وهمی موهوم می بینم....
سهم تمام من از زمان هفت روز در هفته است و بیست وچهار ساعت در روز . همه را می دوم. حتی در خواب هم می دوم تا به فردا برسم. ترمزم بریده انگار. دنبال روز هفت شنبه و ساعت بیست و پنج هستم برای اینکه اندکی بیاسایم. وسط همه دویدنها ؛ احساس خوشبختی کاذبی به خورد خودم می دهم که چه خوب است پا دارم که بدوم چه خ...
یک روز تابستانی از دهه شصت را به بالاترین قیمت خریدارم
هوا دارد به دلتنگی های عصر جمعه نزدیک می شود. خیالم می رود آن دور دورها.... اگر بعدازظهر تابستان باشد در باغ آبعلی و همه نهار خورده باشند و خوابیده باشند و من در گنجه کتابها به گنج هایی پنهان دست پیدا کرده باشم و یک کتاب کاهی بشود ورق ورق تمام لحظه هایم. همانجا که در همان عصر نوجوانی ام آنقدر آرام و...
زرافشان دختر زيباي خورشيد
"خورشيد" اسم دخترم بود كه دوست داشتم ، مي داشتمش... اما نشد.. همه چيز آن روياي خيال انگيز نيست كه با مداد رنگي روي صفحه آبي آسمان خيال تصوير مي كنيم. خيال مي كنم خيلي دور شده ام از خيال هايم. خيلي واقعي شده ام. از بس واقعيت هايي را ديدم كه خيال نمي كردم. واقعيت هايي خاكستري و بي رحم ... و واقعيت هاي...
شاهزاده ي روياهاي خودت باش
توي يك رخوت سرد گير كرده ام. نوشته هايم خشك شده اند...خودم سنگ... خيال مي كنم يك جاي راكدي از زمان ايستاده ام كه قرار نيست هيچ اتفاقي بيفتد و هميني كه هست...روزهايي كه بايد بگذرند. و هيچ چيز بدتر از اين ركود نيست. خوني توي رگهايم گرم مي شود. به خودم به زور مي باورانم كه اينجا جايي است كه قله مرتفعي ...