زندگيم شده پر از روزمرگي هايي كه دوستشان دارم. مادربزرگم به طعنه گفت يعني تو اخبار گوش نميدي؟ يعني نديدي موصل از دست داعش آزاد شد؟ گفتم خبرها خودشان از شبكه هاي مجازي و اينور و اونور، مي آيند خودشان به من تنه مي زنند و مي روند. آگهي هاي ترحيم به ترتيب روي تابلو اعلانات سنجاق مي شوند و يكي از وظايفمان رفتن براي عرض تسليت شده است.
شايد زن ساده كاملي شده ام كه دستم به گيلاس ميلاس هاي باغ بند است. مرباي آلبالوي مبسوطي درست كردم. همه خلاقيتم را بكار ميگيرم كه اين هفته جمعه چي بپزم تا شكم هاي جمعه را سير كنم و دانسته ام اين شكم اگر به طرز هنرمندانه اي سير شود، زندگي به طرز هنرمندانه اي قشنگتر خواهد شد. راحت طلب هم شده ام. پسرم صبح ها براي خودش نيمرو درست مي كند و من يك سلام جوندار بهش ميكنم كه يعني مادري هستم كه شادي را در خانه به جريان مي اندازد. ميرود و ورزش مي كند تاااااااااااا بعدازظهر گاهي براي خودش اسنپ مي گيرد و ميرود و من اولين باري كه با ماشين غريبه فرستادمش مانند پرنده اي بودم كه از بالاي لانه جوجه اش را هل داد كه بپرد و برود دنبال زندگي خودش....چند دقيقه بعد زنگ زد و با صداي باوقاري گفت: سوار شدم و من دانستم كه همين بود مادري اي كه رو به افول گذاشت...
گليم خودم را لوله مي كنم و دورم مي پيچم و اونهمه ارتباط گذشته را با تارهاي نازك پوسيده اي نگه داشته ام. تارهايي كه اگر بخواهي موسيقي دوستي بنوازي صداي زنگ زده اي مي دهند. دوستانم كجا رفتند ؟ ميان همه اينهايي كه هستند تنهايي پيله اش را تنيده به روزهايم.
امروز براي دستم كه بدجوري درد مي كرد به خودم مرخصي دادم. از همان روزهايي كه انقدر توي اتاق مي مانم تا بوي پوسيدگي بگيرم. خواب – كتاب- گوشي –خواب و همين سيكل باطل....
تو كه آمدي صدبار پرسيدم امروز آفتابي بود؟ و تو جواب حسابي به من ندادي. به زني كه در خانه مانده بود و پرده ها را كنار نزده بود و انقدر در تختخواب لوليده بود كه حالش از خنكي و بوي ملافه ها به هم خورده بود.
قرار نيست حرفهاي مهمي بزنم. قرار است خودم را راه بياندازم كه زني چندكاره باشم. گوش به فرمان مدير و همكار منضبط. خانه داري توانا كه وقتي شعاع نور به كف خانه اش بتابد، برق و نور و تميزي و تازگي بلند شود. باغ كه هم دوستش دارم هم انرژي اش را در طول هفته از دست داده ام. و مهمانداري باغ از مهماناني كه تن خسته شان را مي آورند تا بروند بقيه روزهايشان را در شلوغي پايتخت بگذرانند. اگر دستم ياري كند. دستهايم را در باندي پيچيده ام و كمي نوازششان مي كنم كه با من بيايند. نباشند پاهايم هم نميروند. در درد بي طاقتم.
كاش حرف "فروغ" راست باشد. دستهايم را مي كارم سبز خواهند شد. مي دانم ...مي دانم
برچسب:
نویسنده: یلدا باقری