برگشتني از حوالي پلاسكو رد شديم. از جلوي خودش نه...و هجوم خاطرات
شما فكر كن خرافاتي ام. يك چيز بدي از دلم گذشت. و آمديم و آمديم و يك يك خاطرات بچگي را رد كرديم تا رسيديم به ميدان پاستور. ميدان قهار پاستور كه باد حكومت را در سينه انداخته ...
و آمديم تا خانه...
نشسته ام و بازمانده چيزهايي كه از پلاسكو خريده ام را مرور ميكنم. همين كاپشن مشكي. همان روتختي و روميزي عروسي كه نوي نو جمعشان كرده ام و نگه داشته ام براي چه وقت؟ نميدانم...
پنجشنبه تا حالا...شهر خاك بر سري شده است. صبح جمعه با ديدن عكسها و پيامها اشكم سرازير مي شود. تو ناشيانه دلداري ميدهي و ميگويي حادثه است ديگر ...
شايد تو خيال نداري از اينهمه خاطره. در كابينت را باز ميكنم چاي دم كنم. پاكت زرد قهوه ريو خودي نشان مي دهد. آدمِ نوستالژي بودن اينجاها سخت است...
دل شهر سوخته است.
زير آتش سوختن مرد آتشنشان خيلي درد دارد.
برچسب:
نویسنده: یلدا باقری